تبليغاتX
ناریغو

    آینده در گرو امروز است

 

 

آینده از امروز ساخته میشود . امروز سنگ بنای فردا است . خشت خشت دیوار های فردا از امروز باید ریخته شود . زمان حال دراین جا پر از تناقضات است . تناقضاتی که هیچ راه حلی برایش دیده نمیشودو ما هیچ امید واریی برای فردای مان نداریم . چشم انداز فردا مانند دیروز تاریک ومبهم می نماید . ما در درون هیچستان درخت سیب میکاریم وامید بار وری از او داریم ، آیا کدام امیدی برای رویش آن وجود دارد ؟       

جامعه در تشتت و پراگنده گی عجیب به سر میبرد . نه ما اندیشه علمی داریم ونه اندیشه دینی را آن گونه که لازم است وضروت جامعه وزمان ایجاب میکند نمیشناسیم و شناخت دین در خواندن پنج کتاب وسرای دیگر خلاصه شده پس در کجا تکیه کرد که بتواند گره گشای مشکلات مان باشد ؛ گر چند بین دین وعلم کدام گسستگی نیست و  حال آن که هردو در کنارهم مفهوم ومعنی صحیح پیدا میکند ما درحالیکه هردو را به طاق نیسان وفراموشی سپرده ایم

زندگی ما برکدام مداری نمی چرخد ، همین طوری پا درهوا ایستاده و منتظر تند بادی است که سر به نیست شود . همه سرگردان در بیابانهای برهوت قرار داریم که بدون سرنوشت وبدن اینکه راه مان معلوم باشد ویا هدفی درکار به پیش میرویم . حکم کسی را داریم که درعدم و نیستی بسر میبرد . بودن ما ، بودن پا در هوا است و از محتوی خالی ، وقتی اتکایی نباشد که در آن تکیه کنیم ، پس به کجا وبه چه تکیه نمایم ؟ در شرایطی بسر مسبریم که همگی همدیگر را بد میبنیم ؛ تحمل پذیری که از اساسات دین اسلام است از بین ما رخت بربسته ، ما تماما خود محور شده ایم ، ما دردرون "من های کاذب" خود گم شده ایم فقط خود را میبینیم ، "دیگر بینی" در بین ما از میان رفته انچه هست فقط وفقط "منیت" من است که از همه چیز بالا تر  میباشد ، اگر تمام مردم در پای آن قربانی شوند مهم نیست وفرقی نمیکند زیرا اصالت از آن" من" است و دیگران برمحور من معنی می یابد .

بیکاری وفقر بیداد میکند ، پیامد آن واقعا فاجعه آمیز خواهد بود . کشوریکه خود کار خانه تولیدی ندارد و فقط مصرف کننده ی صرف است دیگران تولید میکنند  و ما مصرف میکنیم . در این میان   بازنده کیست بدون شک ماهستیم که سرمایه نقدینه گی خود را از دست میدهیم .خانواده های ما تماما تجمل گرا شده اند ،کشورما بازار بسیار خوب مصرف برای تولید کالای دیگر کشور ها شده است . این مشخص است ، مردمانی در زندگی برنده است که مولد باشند ؛ مولد فکر واندیشه ، مولد اقتصاد ، مولد صنعت و... در این صورت آن مردم   توان ماندن و ایستادن در مقابل تند بادها را پیدا میکنند از خود وسرمایه ی خود واز کشور خود دفاع میکنند .

احزاب ما اعتماد گذشته را در بین مردم از دست داده و حامیان دیروز از پی کار شان رفته و تعدد احزاب در کشور بالای 100 میرسد ؛ کشور ما تبدیل به کارخانه حزب سازی و حزب بازی شده است ، هر روز یکی دو تا حزب مانند قارچ از زمین میروید  این امر واقعآ" بیان گر بحران شدید اجتماعی سیاسی میتواند باشد که هست ، تعدد احزاب بیانگر تناقضات موجود در کشور میباشد که بیرون شدن از آن   کار بسیار پیچیده وبغرنج میباشد ؛ وقتی ما به این همه تناقضات سر وکار داریم چگونه میتوان به آینده امید وار بود ؟ آینده ی که هنور مبهم است ، هیچکس پاسخ درست ومنطقی برای آن ندارد که بگوید چه باید کرد ؟نخبه گان و روشنفکران جامعه ما در لاک خود فرو رفته و در برج عاج خویش نشسته اند ومنتـــظر است که زمان چگونه از آب در میآید .

این درست است که آینده تداوم امروز است وامروز نتیجه عملکرد دیروز ؛ آیا این وحشتناک نخواهد بود که آینده وفردای کشور ما مثل امروز باشد ؟ مردم ما باید در تلاش متحدانه در ترسیم خط درست برای آینده این کشور باشد، از حالا باید تصمیم گرفت که آینده را به گونه ی دیگری تغییر شکل داد ونباید گذاشت که دیگر به سر نوشت مردم ما بازی های کلان سیاسی جهت پر ساختن جیب ها و ساختن بلند منزلها صورت گیرد .

این یک امر واضح وروشن است که تاریخ سیر تکاملی خود را می پیماید اما این سیر تکاملی با دخالت مستقیم   انسانها امکان پذیر میشود . اگر ما نتوانیم بین رخداد های اجتماعی پیوستگی ایجاد نمایم  بدون شک دچار زیان خواهیم شد .

آنچه پیرامون ما میگذرد اگر با دقت و بردباری آنرا کاوش کنیم   و بگونه ی به آن برخورد کنیم که همرایش  کنار بیایم ؛ شاید این به نفع ما باشد وسلوک دموکراسی نیز میباشد ، زیرا فردا برای کنارآمدن به آن دیر خواهد بود واین چیزی ست که ضرورت تاریخی ونیاز مبرم زمان میباشد . پس مانی از تاریخ ونادیده انگاشتن نیاز های مبرم زمان ، نوعی خود کشی اجتماعی است .

ما باید این نکته را بپذیریم که هر رخداد، زایش رخداد ما بعد ش میباشد اگر در جهت دهی  و درست و صحیح رخداد ها حرکت نکیم این رخداد ها هستند که ما را بدنبال خود میکشانند آن گونه که دلخواه اوست و نقش ما به عنوان یک فرد و یا یک ملت به هیچ گرفته میشود ؛ در گذشته ها دیدیم که چگونه واقعات ورخداد ها بودند که احزاب ومردم را به دنبال خود کشانید و تراژیدی تلخ ودرد ناک تاریخ را رقم زد .

بنا برآنچه گفته آمدیم به این  نتیجه دست میابیم که چشم اندازآینده میبایست روشن تر از امروز باشد ،  هر روز باید یک آغاز نو باشد برای کار نو . روز نو با دید نو وبا نگرش درست تر آغاز میشود ؛ نوع دید ما تائثیر مستقیم در روند زندگی ما دارد . بیاید فرایند کار مان را در بستر متحول زمان سیال بنا نهیم . "زمان" که لحظه ، لحظه آن دیگر گونی است وپیشرفت واماده گی تمام عیار برای فردای دیگر. حوادث را ما می آفرنیم وچرا باید تحت کنترول آن باشیم ، همان گونه که آفریننده حوادث هستیم  باید کنترول کننده آن نیز باشیم . مهار حوادث بدست ماست ،چرا آنرا بسوی خوبی ها ورفاه عمومی نکشانیم . در گذشته ها حوادث بخاطر سیطره بر دیگران بود اکنون ضرورت تاریخ حکم میکند که خلق حوادث بخاطر بهبودی زندگی عام مردم باید باشد . چون رضایت مردم رضایت خدای او نیز است پس ما  در جهت زضای خداوند وهر آنچه او میخواهد که درواقع خواست مردم است وبین خواست خداوند وخواست مردم کدام تفاوتی وجود ندارد گام برداریم  .

این تجربه تاریحخی را دریافته ایم که بسیار چیزهای که دیروز قابل پذیرش برای ما نبود واز آن نفرت داشتیم امروز قابل پذیریش عموم شده است . بیاید به این ندای تاریخ گوش جان بسپاریم که صلح وهمپذیری را فریاد میکند واگر خدای نخواسته به ندای تاریخی که ندای وجدان میلیون ها انسان بی گناه است گوش جان نسپاریم میبایست نفرین تاریخ را انتظار بکشیم ومحاکمه وجدان تاریخی محکمه ایست که رشوت وپول وقدرت به درد نمیخورد . بیاید که غیر مسلمات را مسلم سازیم . باید پذیرفت آن چیزی که امروز غیر مسلم است فردا زمان اورا مسلم میسازد .وقتی اینگونه است چرا ما امروز همان کاری را  نکیم که  فردا مجبور به انجام آن باشیم فردا برای انجام آن دیر خواهد بود   کار فردا برای فردا و  کار امروز برای امروز ؛ در واقع  این از فرصت ها استفاده درست کردن است .

این ابلهانه است اگر کسی تصور کند که راه حلهای دیروز بتواند گره گشای فردای این کشور باشد ، همانطور که دیروز راه حل مشکلات امروز ما نبود . بحث بر سر این نیست که نیروهای دیروزی که امروز در سریرقدرت نشته اند نیروهای جدید جای گزین آن خواهد شد ؛ بلکه مسله اساسی اینست که این کار واین جابجایی چه مقدار وقت وچه میزان نیرو ومبازره ضرورت دارد تا محقق شود ؛ زیرا مبارزه برای آینده عمق وژرفا میخواهد. ژرفای که در دل آگاهیهای اجتماعی نهفته است ، پس جرقه های آگاهی را باید زد وبا روشنگری تمام بسوی اینده رهسپار شد. این مسئولیت تاریخی ، ملی و وجدانی تک تک افراد این جامعه وخصوصا" نخبه گان واندیشه ورزان این کشور میباشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:18  توسط ظاهر معمار  | 

                                          بنام خدا

 

 

اولتر از همه  فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را برای همه مسلمانان وخاصه مردم مسلمان افغانستان تبریک میگویم .

رمضان ماه ضیافت خدا است ، انسان مومن در این ماه مبارک به ضیافت خدای خویش میرود و از سفره خداوند بهره مند میشود .

عبادت در دین اسلام جایگاه خاص و اساسی دارد ورمضان به عنوان رکن اساسی عبادت و بستری از برای خود سازی در رابطه با انسان است . عبادت به مفهوم بندگی در برابر خداوند است ، آن خدای توانا، قادر متعال ،آن درک وشعور مطلق . انسان یک موجود نسبی است و هر نسبیت دارای کمی وکاستی های است و انسان بعنوان یک موجود نسبی      دارای کم وکاستی های زیادی میباشد  که میتواند کم وکاستی های خویش را در بستر بی آلایش زلال و پاک عبادت کم سازد وبه حد اقل برساند .  ایجاد رابطه انسان با کانون هستی ( خدا ) گامیست به سوی کمال انسانی  .

یکی از راه های ایجاد رابطه با خداوند   پاس داری وحرمت گذاشتن به ماه مبارک رمضان میباشد . انسان نیز مانند سایر پدیده ها است ، همان گونه که سایر پدیده ها دارای کمبود های بیشماری است و درارای پستی وبلندی های وجودی میباشد وبه خاطر بهتر شدن وخوبتر گردیدن شان باید دست به اصلاحات در آنها زد وپستی بلندی های شانرا توسط کار ها وپلان های دقیق و منظم هموار ساخت ، انسان نیز در درون خویش نیاز وضرورت مبرم ودائمی به اصلاحات وهموار سازی  پستی و بلندی های وجودی اش دارد که از طریق عبادت میتواند بهتر به آن دست یابد .

پیام عبادت پیام صلح و آشتی میباشد و ماه رمضان ماه صیانت نفس از تمامی آلودگی ها است ، یکی از پیام های اساسی در عبادت و هم چنین در روزه که به عنوان ستون اصلی آ ن مطرح میباشد و تاکید بیش اندازه روی آن گردیده است احترام گذاشتن نسبت به دیگران و پایدار ساختن صلح و همزیستی مسالمت آمیز در بین انسان ها میباشد .

رمضان  بستری است که انسان خود را در درون آن احساس میکند و خویشتن اصلی و آن خود راستین خویش را بدست میآورد . انسان ها در طی قرون متمادی خویشتن اصلی خود را در اثر نظامهای خود کامه و غیر انسانی از یاد ها برده وفطرت "خدایی انسانیش" در درون نظامهای شرک آلود، زنگاری از شرک گرفته است و رمضان و در کل عبادت بهترین وسیله برای باز یابی آن خود انسانی  وبه فراموشی سپرده شده ایست که انسانیت انسان در دایره آن میتواند معنی وجودی خود را بدست آورد .

انسان روزه دار در طول این یک ماه تلاش و مجاهده درونی خویش در جهت توانمند ساختن خود و قرار گرفتن در آن جایگاه اساسی انسانی اش که از پیشش گم شده و به فراموشی سپرده شده است به پیکار وسیع دست میزندو به همین خاطر است که در ختم ماه عید می آید و عید از ریشه عود به معنی بازگشت است، بازگشت به آن خود انسانی خدایی انسان، میبینم که رابطه رمضان و عید یک رابطه دلادل میباشد و انسان عابد وروزه دار همانگونه که خود را به راحتی در بستر پالایش زای رمضان قرار داده و در ختم آن شادمانانه به سوی عید رهسپار میشود و خود را در محک و آزمایش آن قرار میدهد که آیا توانسته است که وجود گم شده ای خود را باز یابد و به کرامت انسانی نایل آمده وآنرا پاس دارد بدون شک عید نتیجه یک ماه تلاش انسان بخاطر  امر خدایی انسانی است که در رمضان انسان خود را  بتواند باز یابد که تا کجا توانمندی پیدا کرده و آن خود انسانی را در خویشتن خویش پرورش داده است . بدین سان ارج گذاری به ماه رمضان وانسان روزه دار در واقع ارج گذاشتن نسبت بخود انسان است .آیا ما نباید خود را احترام نمایم ؟

عبادت تان قبول درگاه حق .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:10  توسط ظاهر معمار  | 

                       

 

 من وقتی ترا دیدم که تر و تازه مانند سبزه ها سبز بودی وامروز نیز مثل همیشه نوشگفته باقی هستی .

من ترا از جان هم بیشتر دوست دارم ، نمیدانم تو چرا هر وقت دلت میخواهد به من کینه میورزی واز من بیزار هستی. وقتی من ترا در حالت کینه ونفرت میبینم ، خود را دو تا حس میکنم ، دوتایی که معنی آن جدایی است . آیا تو آنقدر بی رحم هستی که آن خاطره های گذشته را در هوا بدست باد میسپاری ؟ من شکست خویش را میپذیرم و ناکامی خود را  د ر برابر تو اعلام میدار م.

  هنگامی که دلم از غم دوری تو می تپد آیا روزنه امیدی هست که ترا بجویم و در پی تو در کوره راه ها سفر نمایم . آری تو التیام بخش غمهای منی و آرام بخش روان نا آرام من میباشی ، پس لحظه ی بیا ، فقط لحظه ی آن هم برای یکبار و به اندازه یی چشم به هم زدن .                                                                 

دیر هنگامی است که ترا ندیده ام و دراین شب یلدا ی   زندگی چگونه از تو نگویم . چه بگویم عزیزم ، بگویم میا! واین سخن در توان وطاقت من نیست ، من از بس شب های زیادی را به تنهایی گزرا نده ام که در آن خو گرفته ام و بخش از زندگی من تنهایی  شده است . اگر خواسته باشم تنهای را از زندگی خویش بزدایم دیگر چیزی برای ماندن و بودن ندارم .

فرض کنیم تو برای یک خطا ویا یک اشتباه کوچک که قابل بخشش بود مرا ترک کردی، شاید در برابر دلایل تو من حرفی برای گفتن نداشته باشم ، اما خطا های من آنقدر هم زیاد نیست که آنرا نبخشی . عشقم! تو نمیتوانی همین طوری رهایم نمایی ، من برای هر تعییری آماده ام ، هر آنچه تو میخواهی ، هر آنچه را تو دوست داری ، من قبول دارم . تو قبله من بودی وهستی ، من نمیخواهم که با این نام  و این کردار که شایسته بودن باتو را ندارم با تو باشم .  

  میخواهم  از تو بدور باشم و تقدس ترا نشکنم و خرابت نکنم . نام تو با خوبی ها عجین است . تو محبت هر دلی هستی که عشق را در خویشتن خویش متبلور ساخته است و آن کلمه  زیبا هستی که دوست مینامندش.

هر کسی دنبال آرزوی است و من به دنبال تو هستم چون نمیتوانم بی تو باشم ، هر چند با خود فکر کردم دیدم که تو باعث بودنم هستی دیگر  بس است ، عزیزم تو کمی رویت را برگردان و لحظه ای بمن بیچاره و درمانده عشق هم نظری لطف بنما ،

آیا نمی خواهی لحظه ای هم راضی شوی ، فقط برای لحظه ای" مرا در خواست خود بگنجانی و در خودت پنهان کنی" تا در تو نفس کشم ؟ این تمامی خواست این عاشق دلباخته ی تو است..............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:28  توسط ظاهر معمار  | 

 

بیست نهم جوزا مصادف است به سی دومین سالروز شهادت معلم انقلاب شهید شریعتی این اسوه آگاهی و روشنگری و تلاش واندیشه . دشمنان انسانیت و آزادی و عدالت نتوانستند که وجود مردی از تبار هابیلیان عصر را تحمل نمایند زیرا او انسان آگاه و مسئول عصر خویش بود .   

شریعتی زبان برنده نسل های در بند تاریخ بود . او با نقادی از حکومت و حاکمان ، اربابان زور را لحظه در خواب آرام نمیگذاشت و با بیان حقایق و رونما ساختن اعمال  زشت و نا پسند آنان فضا و جو حاکم در جامعه آنروز ایران را به سوی انقلاب آزادی بخش و رهای بخش سوق داد و اما متاسفانه خود  ثمره آنرا ندید بلکه متولیان رسمی دین به غصب حاکمیت با بیشرمی تمام پرگرام اندیشه زدایی آن یگانه دوران را اختیار نمودند وانقلاب را به بیراهه کشانیدند.

هرکسیکه با تفکر زندگی و  مبدع فکر واندیشه باشد،تا آن زمانیکه تفکر واندیشه وی در بین مردم زنده است آن فرد نیز زنده است. در این میان دکتر شریعتی از زمره ی همین افراد است که درتفکر واندیشه ورزی انسانها از جمله ندرتها بحساب میآید.

شریعتی متفکری بود که با رفتن ازاین دیار فانی ، فانی نشد ودر ذهن جامعه انسانی باقی ماند وهمچنان در نسلهای بعد از خودش پر بارتر از دوره ای حیاتش زندگی میکند .

آری شریعتی آن نشانه وعلائم راه است که انسانهای دربند را از چنگال استبداد وستمهای مختلف به سوی ساحل آزادی و رهایی رهنمون میشود و به همین خاطر است که بعد ازسی و دوسال که از شهادت وی میگذرد اندیشه وراه او راهروان زیادی رادر گوشه و کناراین جهان بخود جلب کرده است.

شریعتی آن شعله ای آتشین وروشنی بود که او با تمامیت وجود خویش آنرا مشتعل و روشن ساخته بود و اکنون جانهای زیادی را گداخته و نور عشق بمردم را دردل انسانهای بیدار جوامع تابانیده است .

شریعتی یک هنرمند با تمام معنی بود . هنرمندیکه درد مردم را میشناخت . بلی او یک هنرمند دردمند و درد شناس بود . او در هنرمندی بیش از هر چیز عاشق بود . عاشق مردم و عاشق معبود خویش (خدا) . او درد شناس درد مند بود . بسیاری از اندیشمندان هستند که درد شناس هستند اما درد مند نیستند و یا دردمند هستند درد شناس نیستند ولی شریعتی هم دردمند بود و هم درد شناس و او درد جامعه و مردم عصر خویشرا خوب میشناخت . او میدید که چگونه مردمان عصرش در میان انبوه از درد ها ورنجهای بیشمار گیر مانده است . او فریاد گر دردهای تلنبار شده ای مردمش بود که در درون نظام استبدادی شاهی به سر میبردند و کسی را یارای سخن کفتن از ظلم ظالم و اختناق حاکم در جامعه نبود .

شریعتی چه خوب چهره های مخوف وریا کار تاریخ را شناخته بودکه چگونه زندگی مردمرا به قبرستان سیاه وساکت مبدل کرده بود . او این چهره ها را "زر وزور و تزویر" نام گذاری نمود که اسامی بسیار کارا و به جا بود ، زیرا در طول تاریخ بشری این سه چهره که همدست هم اند دمار از روز گار مردم درآورده است .

شریعتی یک روشنفکر بود . اوروشنفکر را یک فرد دارای مسئولیت اجتماعی وتاریخی وانسانی میدانست ومیگفت که روشنفکرباید درلحظه ، لحظه تاریخ زندگی مردم خویش حضورفعال داشته باشد

او معتقد بود که روشنفکر باید موقعیت وجایگاه اجتماعی وتاریخی خود را که درآن قرار دارد بداندو بفهمد که در کجای تاریخ قرار دارد وموقعیت اجتماعی او چیست ؟ شریعتی میگفت که ما روشنفکران یا تحصیل کرده های این جامعه ، یک گروه اجتماعی مجرد نیستیم در هر سطحی که بیندیشیم و با هر وسیله ای که فکر کنیم وبا هر ایمانی که از نظر مذهب یا فلسفه یا مکاتب داشته باشیم ، این اصل در همه ی ما مشترک است که در یک اندام اجتماعی یعنی عضو وابسته در یک جامعه کلی هستیم که در این سر زمین ودر این منطقه ودر این گوشه از دنیا ودر این صف از صفهای بشری است وعینیت دارد ، باهر شکلی که است و باهر احساسی ورابطه و خصوصیتها ودردها ونیا زهای که هست ، ما که روشنفکر هستیم ودر هر حالتی و باهربینشی که هستیم عضو پیوسته این جامعه هستیم . شریعتی گرچند یک انسان مذهبی بود و مذهبی میاندیشید، خطابش عام وکلی بودوتمامی روشنفکران را مخاطب قرار میداد .

او انسان را در چارچوب آزادی میخواست وبه همین خاطربودکه طرح بازگشت به خود انسانی را سر داد ، گرچند   بسیاری از متفکرین که بعد ازاوآمدند طرح اورا یک طرح گذشته گرایی خواندند، در حالیکه طرح بازگشت شریعتی یک طرح انسان شناسانه بود واو با این طرح خود انسان را به سوی انسانیت انسان دعوت مینمود . شریعتی براین باور بود در جامعه ای که بسر میبریم یک جامعه مذهبی است ، تمامی روابط و ظوابط حاکم بر آن بر بنیاد مذهب بنا نهاده شده است ، پس روشنفکری موفق است و میتواند کاری انجام بدهد که مذهبی می اندیشد ویا به آن احترام میگذارد.

شریعتی میگفت این جامعه مذهبی است ودر این   از لحاظ علمی نمیتوان شک کرد که هم جامعه مان ، جامعه مذهبی است و هم تاریخ مان تاریخ مذهبی است... وشریعتی معتقد بود که نباید تمام جامعه را بر اساس سلیقه خودش و به خاطر روابط روشنفکرانه درون گرهی اش تعمیم بدهد و این یکی از اشتباهات روشنفکرانه است .... واو میگفت که در یک جامعه مذهبی زندگی میکنیم ، وابسته به یک تاریخ مذهبی هستیم ودریک جو فرهنگی تنفس میکنیم که مذهبی است و همچنین فرهنگ ما فرهنگ مذهبی است ، آیا این درست است که قید دین ومذهب را زد و ریشه هایش را قطع نمود ، درحالیکه هرتیشه ی که به ریشه ی آن میزنیم ، تیشه به ریشه ی خود زده ایم و این کار عاقلانه وروشنفکرانه نیست .

آری شریعتی با پیام انسانی که از خود به جا گذاشت خود را در ذهنیت تاریخی اجتماعی مردم جاودانه ساخت .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط ظاهر معمار  | 

مدتی است که نبودم سفر های در پیش داشتم یک از این سفر ها شهر لشکرگاه مرکز ولایت هلمند بود که برایم از هر حیث جالب بود زیرا برای بار اول بود که آنجا رفته بودم و در ثانی هلمند دراین اواخر از نقطه نظر امنیتی نیز جای قابل تامل برای مردم ما بحساب میاید چون هر روز از طریق رسانه ها اخبار جنگ با طالبان از این دور افتاده به مردم ما میرسید . در مسیر از کابل الی شهر لشکر گاه پدیده نا امنی در تمامی مسیر راه مشخص وهویدا بود . تمامی مسافرین به شمول من در انتظار وقوع حادثه لحظه شماری مینمود اما شکر خدا در طول سفر کدام حادثه قابل بحث روی نداد.

اما شهر لشکر گاه که در جنوب شرقی کشور موقعیت دارد از تمام لحاظ از نقطه نظر نقشه و ماستر پلان شهری شاید اولین شهر دارای ماستر پلان دقیق شهری بنا نهاده شده است که دارای سرکهای عریض و با در نظر داشت پارکها وجایگاه های کلینیک و شفاخانه ومکتب وسایر ضرورت ها ونیاز منمدیهای یک شهر خوب بتوان آنرا بعنوان نمونه بیان نمود و اما جای تائسف اینکه مردمان ساکن این شهر به هیچ وجه شهری نیستند و این تضاد ودو گانه گی شهر لشکرگاه را از از آن حالت شهری اش بدر اورده بیشتر به یک دهکده ی وسیع مبدل ساخته است .

گرچند در حال حاضر در شهر  لشکر گاه امنیت بطور نسبی حاکم است و مردم شهر تا حدودی ازوضعیت کنونی راضی به نظر می رسد اما اگر دولت در زمینه امنیت توجه جدی وراهکار درستی را پیشه نکند شاید وضعیت این شهر مانند پارسال دوباره حالت بحرانی بخود بگیرد.

موضوع مهم دیگری که در هلمند وجود دارد اینست که غیر از مراکز بعضی ولسوالی ها سایر مناطق بدست نیروهای طالبان است

موضوع مهم دیگر اینکه تنها برای انکشاف دهات هلمند مبلغ شصت میلیون دالر هزینه داده که بمصرف برساند انگونه که من متوجه شدم هنوز انکشاف دهات هلمند پلان گذاری برای این پول ندارد که به کجا به مصرف برساند و از جانب دیگر شاید این کار بطور عمدباعث نا امنیهای بیشتر وبیشتر شود .

برادر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:25  توسط ظاهر معمار  | 

کوتاه سخنی در مورد عشق

 

 

سخن گفتن در مورد عشق بسی دشوار مینماید. زیرا عشق دریایی بیکران است که ما

ذرات بیش در آن نیستیم .

غوطه ور شدن در دریایی بیکران مانند عشق و عاشقی دریا دلی میخواهد که آب بازی و غواصی را در آن  وادی بیکران عشق  بلد باشد وبداند که چگونه میتواند در آن غوطه ور شد .

یکی از  خصوصیات عشق و عاشقی این است که عشق در تعاریف نمی گنجد و تعریف شدنی هم نیست ، بلکه عشق را میتوان فقط توصیف نمود ، زیرا عشق در تعاریف راه ندارد ونمی توان آنرا بر اساس عقل سنجید و محاسبه نمود. عشق از طریق دل احساس میشود و این دل است که را ه به وادی بیکران عشق دارد ودر آن وادی توان قدم زدن را دارد . مکشوفات عقلی ودل دو چیز متضاد وجدا از هم میباشد . در عقل ومکشوفات عقلی محاسبه  سود وزیان  است و همه چیز بر اساس نفع وضرر که برای انسان دارد سنجش میشود ، اما در مورد دل که وادی عشق است موضوع سود وزیان مطرح نیست که ما در این کار چقدر فایده بدست آورده میتوانیم و یا چقدر ضرر می کنیم ، بلکه در کار عشق وعاشقی مسئله گذشت از هر چیز دیگر مهم تر است . در عشق ایثار جان و تحمل رنجها ودرد ها اولین قدم است ، در داستان لیلی و مجنون می بینیم که لیلی نه بخاطر پول ودارایی  وریسدن به مقام ملکه دربار شاهی شدن به مجنون عشق می ورزید هم چینین بر عکس مجنون نیز نه بخاطر اینکه لیلی دختر پادشاه است و یا دختر کدام وزیر میباشد می خواهد با وی ازدواج    نماید،   بلکه هر دو بخاطر اینکه هم دیگررا دوست  داشتند و هم دیگررا میخو استند دیوانه وار دنبال هم  بودند  .

دراین  رابطه آن قدر پیش میروند که از همه چیز خویش می گذرند خانه وکاشانه را ترک می گویند وسر به صحرای تنهایی مزنند. همچینین در داستان شرین و فرهاد می بینیم که فرهاد باخاطر خوشی معشوقه اش در سنگستان میرود ومیخواهد کوهی که   

مانع  آ وردن آب میشود تا شرین براحتی  بتواند  از آن آب بیگیرد   آن رااز پیش روی بردارد وهمین کار را هم میکند اما در این راه جان عزیز خویشرا از دست می دهد .

می بینیم که در عشق از خود گذ شتن کار بسیار آسان است و عاشق براحتی خود را دربرابر معشوقه اش قربان می کند .

به میزانیکه زندگیها عقلانی میشود به همان میزان عشق از صحنه ی زندگی کنار زده میشود  وزندگی ها شکل  روز مره گی بخود میگیرد .

در عشق سود وزیان نیست در عشق ایثار واز خود گذری است ، از خود گذری و از خود گذشتن اولین قدم است . آدم عاشق خوبیهایش را نه در خود و برای خود بل در آن دیگری میبیند ، عشق بمعنی دیگری شدن است ، از خود بریدن و در آن دیگری قرار گرفتن است ، نقطه ای قرار برای عاشق خودش نیست ،آن "دیگری" است که "او"شده است ، در عشق "من" ها وجود ندارد ، در عشق "حل شدن من ها "است ، در عشق "ما" است  "مای" عاشق ، آن مای که عاشق در آن دیگری خودش است و خودشرا در آن دیگر ی به کمال می بیند . عاشق جاویدانگی را نه در خود که در آن دیگری می بیند ، زیرا عشق در خود زندگی کردن نیست  بلکه زندگی در آن  دیگری است که او شده است .

  حلاج عاشق است وقتی که بر سر چوبه ی دار میرود انالحق می گوید و چوبه ی دار آنقدر برایش پر حلاوت است که معشوقه اش را بر سر آن کنارش مییابد.

آری ؛ عشق از خود بی خود شدن است و از خود بریدن است ، در عشق فاصله ها مفهوم ندارد ، عاشق هر لحظه اش با معشوقه اش نفس می کشد اورا مبیند  سخنش را میشنود .

آری در عشق من نیست ما است دو تایی نیست بلکه یک تایی است ، باری شریعتی بزرگ زمانی یاد دهانی کرده بود که عشق یکتایی و یک تویی است ، یکتای یعنی اخلاص و خلوص ، آری در عشق اخلاص است یعنی خالص شدن است  ودور شذن از تمام بدی ها وپاک ومطهر شدن  از تمامی کثافات روز مره گی ها .   عشق عشق است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:38  توسط ظاهر معمار  | 

روز های هفت ثور و هشت ثور نزدیک شده است .

در این دو روز تراژدی تلخ زندگی مردم ما روی پرده نمیایش سیاست وقدرت در آمد و مدعیان سینه چاک برابری و اخوت با دود و بارت وآتش در مقابل مردم ما صف آرایی نمودند . بدون شک ضرورت عام تاریخ است که از این روزهای سیاه و دود زده تجلیل به عمل بیاید که اینک آمادگی های برای جشن وپایکوبی از طرف مجریان قبلی طراحان زمین سوخته و .... در نظر است که در پایتخت کشور به اجرا درآید.

آری این دو روز چقدر با هم پیوند عمیق دارند از یک طرف همزمانی هر دو در طی روز های هفته و از یکطرف دیگر عملکرد ها یکسان و از جانب دیگر نوع دیدها یک چیز و تجانس فکری مثل هم .اگر از این روز ها جنش وگرفته نشود و تجلیل به عمل نیاید پس از چه چیز تجلیل به عمل بیاید. ما طی سی سال کدام کاری دیگری غیر از کارهای برادران ورفقا سراغ نداریم که با این خوبی به انجام رسیده باشد.مانند خرابی خانه ها و کشتار مردم بی گناهو....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:39  توسط ظاهر معمار  | 

شادی چگونه بدست می آید ؟

سوالی است که همواره ذهنم را آزار میدهد زیرا من چیزی بنام شادی تا به حال ندیدم ونمیدانم که رنگش چگونه استُ سبز است یا سفید سیا است یا سرخ.

اگر در مورد غم کسی بپرسد شاید بگویم که مزه غم مانند قند شرین است و یا بمثل مرچ تلخ است زیرا غم را در سالیان دراز جنگ در خانه خانه هر هموطن خویش دیدم. در گریه کودکان ُ،در شیون زنان در رنگ زرد وسیا ودود آسمان و اکنون در رنگ تاریک بیکاری و فقرودر درون دره هاو کوهپایهای این آب و خاک درتکه نان ان طفلک بیچاره که هر صبح در خوردن آن وسواس دارد . این چهره ورنگ غم است.

اما شادی چه رنگی دارد من آنرا نیافتم. اما از همکارم که یک داکتر است پرسیدم گفت که رنگ شادی گلابی وسرخ است. خدا کند که رنگ شادی همین باشد که دوستم برایم گفت.

یک روز در یکی از قریه جات این آب وخاک از یک دخترک خورد سال پرسیدم که رنگ خوشی چیست برایم گفت که رنگ خوشی در اول صبح نان همرای چای و شکر و در چاشت قورمه کچالو ودر شب برنج نخود دار . حال شما بگوید که رنگ شادی چگونه میباشد..............

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:54  توسط ظاهر معمار  | 

              تنهایی

من تنهای تنهایم

آری چقدر تنها !

که وسعت آن در بیکرانه ها نمی گنجد

وقتی رفتی

شکستهایم شروع شد

میدانی،

شایدهم ندانی

تو همه چیز من بودی

صبح وقتی سر دستر خوان مینیشینم

تورا می بینم

با چای جوش چای می آیی

و صبح بخیرم میگویی

وقتی چای میریزی

مثل آهنگ شعر

پیاله وچای آواز میخوانند

و من در درون آن گم میشوم ودرمسیر صدا میروم

ودر درون چای آب تنی میکنم

اما، تونیستی

باز هم تنهایی و تنهایی

تنهایی غربت تن من شده است

آری تنهایی وغربت

چه واژه های

اینها اکنون یار من انند

عزیزم بی تو تنهای رایار شدم

چه کنم

دیگر توان ماندن ندارم

یا بکوه ها پنا ه ببرم

وبا گرگان پیر و خسته پیوند اخوت زنم

و یا با روباهان مکر

وشاید سر در بیابان تنهایی گذارم

ترا جویم

میخواهم ، وادی به وادی

ترا بگردم

شاید روزی از نوروزی

تو دوباره در دامن پاک مادری

    زاده شوی

وترا بیا بم..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:41  توسط ظاهر معمار  | 

مدتی است چیزی برای گفتن ندارم ، خودم هم نمیدانم چرا اینگونه است و تنهایی مرا در خود پیچیده است . ایا تنهایی جز غم و پریشان حالی میتواند ثمر دیگری داشته باشد؟ روز ها پشت سر هم در گذر است اما غم های بیشمار مردم ما در جای خودش هم چنان باقی . چگونه میتوان با این همه درد وغم مبارزه کرد . بهار امد سبزه زار ها با نشاط روئید ودر ختان وگلها و دشت ودمن به برگ وبار نشستند. ولی فقر و بیکاری بی ابی و بی نانی مردم ما  در جای خودش استوار ایستاده است . چه میشود کرد ؟

سال های زیادی حیف شد و رفت فرصت های بیشماری هدر رفت و کسی فکری نکرد جز پروار کردن خود ویال وبال ساختن برای خود واین تمام همو غم ما شده بود واست . اکنون نیز روال همان است که بود منتها با ادا و اطوار دموکراتیک وتعییرات نکتایی دول . آری این یعنی پیشرفت و رسیدن به امال ها و ارزو ها. آری موتر سواری که یکی دیگر از مظاهر پیشرفت دوره ی ماست . چرا خود را غقب مانده خواند و از دیگران پسمان بود چون ما مردم با غرور هستیم من از این همه ترقی و تحول خوشوقتم وچرا غمگین باشم..............

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:8  توسط ظاهر معمار  |